درد دل...

ده روزی شد. زمان بین بیرون رفتن ها و برگشتنهامون به خونه با دلهره و تشویش پر شده بود؛ مبادا وقتی دسترسی به تلویزیون و اینترنت و خلاصه اخبار نداریم، خبر خوب رو بدن...تمام فکر و ذکرمون شده بود: یعنی چی میشه؟ یعنی درست میشه؟

اما بالاخره بعد از ده روز انتظار خبر خوب رو دادن...همه فضاهای مجازی و حقیقی پر شد از شادی و تبریک و خوشحالی...

ایکاش یکم از این دلهره و انتظار رو برای یه نفر دیگه هم داشتیم. همونی که با آمدنش نه فقط مسایل معیشتی مردم کشورمون، بلکه تمام مسایل و مشکلات اعم از اقتصادی، اجتماعی، اخلاقی، سیاسی و ...، را برای همه مردم دنیا حل می کند.ایکاش فقط یک کمی از این التهاب چند روزه رو فقط به امید آمدن یک نفر و فقط یک نفر تجربه می کردیم...

اون وقت شاید، شاید صدای کم توانمان، به همت جمع کثیرمان، از حنجره های گناه آلودمان به عرش اعلا میرسید... و آنگاه دنیایی از فرا رسیدن بهار واقعی پایکوبی میکرد.

بین منتظران هم، عزیز من چه غریبی...

عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت...

چه بی خیال نشستیم، نه کوششی، نه وفایی، فقط نشسته و گفتیم

خدا کند که بیایی، خدا کند که بیایی...


/ 0 نظر / 12 بازدید